313 روزه
ورود به ده ماهگیتو در سفر بودیم نشد برات پست تبریک بذارم، امروز عزیز دلم 313 روزه شدی و این روز و بهت تبریک میگم... 313 روز از قشنگترین و زیباترین و شیرینترین روزهای زندگیمو در کنارت بودم، اینو بدون که مامان با تو خیلی خوشحاله و خدا رو شکر می کنه... 91.3.8 اولین بار که با صدا بوسیدی، به سمت عمه فهیمه رفتی و چند بار بوسیدیش... 91.3.9 اولین بار که تنها بردمت حموم، خیلی کیف داد... 91.3.9 اولین باری که متوجه نه نه گفتنات در مقابل چیزهایی که نمی خواستی شدم... این چند روز تمام توجه ی منو می خوای، تمام حضور منو، یه جورایی مامانی شدی، هر جا باشم هستی، دیگه نمی تونم به راحتی با تلفن صحبت کنم، به راحتی به نت سر بزنم، به راحتی...
نویسنده :
ندا
14:48
بازی
پسری در حال بازی ... ... نشستن بر روی صندلی به روایت تصویر... و این هم خانه در این روزها ... ...
نویسنده :
ندا
14:29
hello party
جمعه، نوزدهم خردادماه، دخترعمه م مریم، ناهار دعوتمون کرد, مناسبت مهمونی دیدار تازه کردن با بهجت جون و گل دخترش ویستای عزیز بود که دلمون حسابی براشون تنگ شده بوداین مهمونی به شما حسابی خوش گذشت، کلی هم بازی داشتی که باهاشون سرگرم شدی ... آخرین باری که بهجت اومدن ایران شما تو دل مامان بودی...تو این مدت با وبلاگ ویستا جون باهاشون ارتباط داشتیم, http://vistamehr.blogfa.com/ , از چپ به راست:ویستا جون، ابوالفضلم، رادین عزیزم، محیای گل رادین جون و خیلی دوست داشتم ببینم... اینم محبت ویستا جون ابوالفضل تازه از خواب بیدار شده ی مامان ویستا: این ...
نویسنده :
ندا
12:41
سفرنامه
شنبه 13خرداد با خانواده ی عمو حافظ رفتیم سفر ، تالش و نواحی اطراف... کمی حال ندار بودی و واسه همین زیاد تمایل به سفر نداشتم ... با هدیه دختر عموت حسابی بهت خوش گذشت و از دیدن حامد پسر عموت ذوق می کردی، بین راه به اندازه ای آب خوردی که صبح یکشنبه پف کرده بیدار شدی... یکشنبه رفتیم ییلاق، جاده ی توریستی اسالم خلخال ،خیلی خوش گذشت، دیدن دشتهای شقایق فوق العاده بود، ولی اعصابم خرد شد، متاسفانه مردم بی خردانه شقایقها رو چیده بودن و برای تزیین ماشینهاشون استفاده می کردن، غافل از اینکه این کارشون چه ضربه ای بر طبیعت رویش این گلهای زیبا می زنه ...هوا در دل این گرما حسابی خنک بود، با کمبود لباس مواجه شدیم، دیگه ...
نویسنده :
ندا
12:45
ابوالفضل و نماز
چندماهی میشه که مامان اینطور نماز می خونه... این خنده هاته که من و می کشه اینجا میدونی داری اشتباه می کنی الکی اینطوری می خندی ...
نویسنده :
ندا
14:16
توپ دیوونه
قبل از دنیا اومدنت هومن جون عمه زینب، این توپو بهت هدیه داد، دیروز برات آوردمش، کلی باهاش بازی کردی، حتی حاضر نبودی ذره ای زمین بذاریش... ...
نویسنده :
ندا
14:12









